تبليغاتX
 رهای رها
 

قاصدک....

 
 
باز كن پنجره را
 
قاصدكي فرستادم
 
فوت كرده ام بر آن
 
تا برايت سلام آورد
 
كه بتابد بر تو
 
باران آورد
 
جاري شود برتو
 
سبزي سبزه ها را
 
بر دوشش گذاشته ام
 
و درختي كه
 
سايبانت باشد
 
باز كن پنجره را
 
 
 
 
 
  


 

نوشته شده توسط رها در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 10:59 موضوع | لینک ثابت


خدایا

 
 
از تنگنای محبس تاریکی، وز منجلاب تیره این دنیا
 
بانگ پر از نیاز مرا بشنو، آه ای خدای قادر بی همتا.

خداوندا فقط تو آگاهی و تو می دانی که دست از غیر تو شسته ام.
 
 به ملکوت آسمانت نظر دوخته ام.
 
 برای بیان رازهای درونم گوشی شنواتر از تو نیافتم.
 
و دوستی مهربانتر از تو پیدا نکردم.
 
دوست دارم شانه به شانه هم راه برویم.
 
 بر تپه های تنهایی بنشینیم و من بگویم و تو بشنوی.
 
 آرام برایت نجوا کنم و تو با دست بادت موهایم را نوازش کنی
 
و با قطرات بارانت برایم گریه کنی و با رنگین کمان هفت رنگت دلم را شاد سازی.
 
 
 
      
 
 
 


 

نوشته شده توسط رها در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 23:30 موضوع | لینک ثابت